افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت یک :
مقدمه:
آرامش!
گاهی از دشوار ترین لغات دنیا محسوب میشود. هر چه میجنگی، هر چه میخندی، هیچ فایده ای ندارد.
گاهی باید با گریه از او گلایه کنی، گاهی باید با نیشخند از کنارش رد شوی.
تنهایی!
گاهی از آسان ترین لغات دنیا محسوب میشود.
هر چه از او فرار میکنی، هر چه از او طفره میروی، هیچ فایده ای ندارد.
جوری تو را در خود حل میکند که باور میکنی تمام عمر تنها بودی، باور میکنی که تنها خودت هستی و خودت!
عشق!
گاهی از دردناک ترین لغات دنیا محسوب میشود.
هر چه به او ناباور باشی، هر چه او را قبول نکنی، هیچ فایده ای ندارد.
و ای دردناکِ شیرین جوری من را درگیر کن تا این دنیای وهم آلود برایم به شیرینی تو شود. جوری من را در آغو*ش بگیر که به آغو*ش کسی دیگر محتاج نباشم. جوری کنارم بمان که به همه نماندن ها پوزخند بزنم.
بمان تا همیشه برایم!
***
فصل اول
پناه، که در اقیانوس متلاطم افکارش غرق بود، با موج آرامبخش صدای دکتر، به ساحلِ هوشیاری بازگشت.
«خب دخترم، الان میخوام باندت رو باز کنم؛ مشکلی نداره؟»
مشکل؟! لبخندی تلخ، چون شمشیری کُند، بر لبهایش ماسید. سرتاسر هستیاش، تار و پود داستان زندگیاش، با نخهای کلافهی مشکلات بافته شده بود. این دکتر از کدام مشکل حرف میزد؟ کدام تکه از این پازل از هم گسیخته را مشکل میپنداشت؟ اینکه اکنون، چون برگی پاییز زده در چنگال بادِ سرنوشت، این گونه بر بستر سرد بیمارستان، زنجیروار میخکوب شده بود، خود هزاران مشکل بود. اینکه پدرش، علی، لنگرگاه امن وجودش، هنوز به سراغش نیامده بود، خنجری بود که هر روز قلبش را میخراشید و این زخم، دهان بازتر میکرد.
و اما بدتر از آن، اینکه هر بار از بقیه، چون گدایی درمانده، سراغ او را میگرفت و همه، با دیوارِ سنگیِ بهانههایشان، او را دست به سر میکردند، خود قفسی از بیکسی بود که بر روحش تنگتر میشد. دکتر از چه حرف میزد؟ چه میدانست از این کوه مشکلات که بر سینهی این دخترک سنگینی میکرد؟ در دریای طوفانی دل او، باز کردن باند، چه معنایی میتوانست داشته باشد؟
به یاد پدرش افتاد. علی! نامش، چون سنگی سنگین، بر قلبش فشار میآورد. او نامردترین نقشآفرینِ صحنهی زندگیاش بود. بیش از سه هفته بود که پناه، چون شمعی نیمسوز، بر بالین بیماریاش میسوخت، اما دریغ از کورسوی خبری از او! گویی او را در ورطهی فراموشی سپرده بود؛ در تاریکیِ این روزهای بینور، او را رها کرده بود تا در برهوتِ بیکسی، تنها با سایهی خویش بماند.
با صدای لرزان محترم، که گویی رشتهای از واقعیت بود، ناگهان به خود آمد.
«مادر! آقای دکتر با شماست!»
لرزش در صدای محترم، خود انعکاسی از اضطراب پنهانی بود که در فضای اتاق میپیچید. پوزخندی تلخ، چون غباری ناخوانده، بر لبان پناه نشست و «آره»ای از میان لبهای بسته، چون نفسی بریده، زمزمه کرد که بعید میدانست حتی گوشهای تیز دکتر هم آن را دریابد.
صدای دلنشین «بسم الله» دکتر، در گوشهای پناه طنینانداز شد و لحظهای، روح او را از زندان هیاهوی درونیاش آزاد کرد؛ هیاهویی که چون سپاهی شورشی، در اعماق وجودش میتازید و تنها با طلوع نام پدرش، علی، به آرامشی ژرف میرسید. اما این آرامش، چون وهمی زودگذر، ناتوان از گشودن زنجیرهای تنگ و فولادی رعب بود که گلوگاه دلش را میفشرد.
دستان گرم و مهربان دکتر، چون بارانی لطیف بر سرش فرود میآمد و پناه، با هر تار و پود وجودش، این لمسهای حیاتبخش را حس میکرد. گویی هر نوازش، پیامی محبتآمیز از سوی خود زندگی بود، که در قامت نوری امیدبخش، به جان خستهاش قوت قلب میبخشید. اما در پس این آرامش موقت، ترسی مرموز، همچون سایهای تاریک و سنگین، بر گوشهای از دلش چنبره زده بود؛ ترسی مبهم، بیچهره و ناشناخته، که ریشههایش در اعماق ناپیدای روحش گره خورده بود. و او به خوبی میدانست که دلش از شدت آن، چون پرندهای بیبال و پر در قفسی تنگ، بالبال میزد، به تنگ میآمد و در خویش میپیچید.
باند لایهلایهای که دور چشمانش پیچیده شده بود، به آرامی باز میشد؛ گویی که هر لایهاش داستانی از ناامیدی و درد را در خود نهفته داشت. تا اینکه بالاخره، پس از دقایق طولانی، دیگر خبری از آن پارچهی مزاحم و خستهکننده نبود.
با صدای دلآشوب و پر از نگرانی یاسمین، به خود آمد. این دختر، با دلی پر از اضطراب، به حال پناه مینگریست؛ حق هم داشت، چرا که پناه برای او نه تنها یک دوست، بلکه همچون خواهرش بود. از کودکی در کنار هم بزرگ شده بودند، و این نگرانیها، همچون بارانهای بهاری بر دل یاسمین میبارید و او را در آغوش خود میفشرد.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان
خیلی ممنونم پیامت واقعا لذت بخش بود امیدوارم تا آخرش بخونی و لذت ببری
۱ ماه پیشماه دخت
0درکش کردم وقتی منظر باباش بود ولی نیومده بود
۱ ماه پیش
زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان
عزیزم غم پیامت رو قشنگ دریافت کردم 🙁
۱ ماه پیشEmma
0بسیار زیبا❤️
۵ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
☺️❤️
۵ ماه پیشEmma
0سلام به نویسنده خوش قلم و زیبا ، واقعا به عشق قلمتون دارم این رمان رو شروع می کنم حتما به زیبایی فرد باشکوه خواهد بود .
۵ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
امیدوارم لذت ببری فقط سبک رمان ادبیات غنیه،
۵ ماه پیشفروغ
0صد در صد مثل بقیه رمان هاشون عالیست
۵ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
عزیزی گل
۵ ماه پیشهستی
0من با رمان فرد باشکوه فهمیدم که قلم قوی دارید و بقیه رمان هاتون رو هم خوندم💕🤍
۵ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
ممنون از تو و نظر گرانبهات
۵ ماه پیشپریسا
0سلام باخوندن رمان فرد باشکوه علاقمند شدم بقیه رمان هاتونم بخونم رمان فرد باشکوه واقعا قشنگه امیدوارم همیشه بدرخشی
۶ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم امیدوارم لذت ببری
۶ ماه پیشهستی
0عالی مثل همیشه
۶ ماه پیشsetayesh
0عالی بود و مفید
۶ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
عزیزی
۶ ماه پیشنسیم
2سلام. اول از همه بگم بابا دست مریزاد چه قلم زیبا و خفنی داری عزیزم؛ ادمو جذب میکنه😍😍 من تازه شروع به خوندن کردم ولی به کتابخونم اضافه کردم رمانو. و اینکه از مقدمه ای که نوشته بودی خیلی خوشم اومد و باهاش موافقم🙂😊
۷ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
عزیزی که فدات شم امیدوارم تا آخرش همراه باشی
۷ ماه پیشنسیم
1خدانکنه گلم مطمئن باش هستم😎🙂
۶ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
❤️❤️
۶ ماه پیشنسیم
2من نظر داده بودم ولی بازم میگم😊😊 خیلی خفنه
۷ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
❤️❤️
۷ ماه پیش..
0عالی خیلی خوبههه
۷ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فدات عزیزم امیدوارم تا آخرش همراهم باشی
۷ ماه پیشیاسمین!
0رمان جالبی و قلم خوبی داره
۷ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
عزیزی امیدوارم تا آخرش همراهم باشی و نظراتت رو بگی
۷ ماه پیشزینب
0عالی بود رمان قشنگی بود
۸ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم امیدوارم تا آخرش همراهم باشی و نظراتت رو بگی 😊
۷ ماه پیشسهرابی
0معلوم نیست داستانه یا شعر اصلا خود نویسنده هم متوجه شده چی نوشته خیلی مسخره ست
۸ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
ممنون که فرق شعر و نوشته رو نمی دونید... اجباری به خواندن نیست 🙏
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

🩵💫زیبا
0تازگیا هر رمانی رو که میخوام بخونم متأسفانه موضوع و ژانرش یا اصلا باب میلم نیست یا اینکه به کل نمیتونم باهاش کنار بیام اما این رمان رو که دیدم ناخدا گاه جذب موضوع و شخصیتاش شدم و تصمیم گرفتم که شروع کنم و اینکه با همین یه پارتی که خوندم به این پی بردم که قلمتتون بسیار قوی و دلنشینه🎀🧸